یکشنبه 26آذر 91(تولد 2سالگی آویسا دخمل)
چهارشنبه تولد دختر عسل بود. طبق روال سال قبل قرار شد یه تولد سه نفره تو خونه داشته باشیم. بعد ماه صفر هم اگه خدا خداست یه جشنی با دوستانمون توی خونه بگیریم.
من و دختر و بابایی سه تایی رفتیم و کیک و یه جعبه شیرینی هم برای مهد کودک خریدیم .
دایی جان بهزاد زنگ زد و گفت: برنامه تولد دخترعسل چی میشه؟ منم برنامه رو گفتم اونم گفت که من ودایی محمد مجردیم چه کار کنیم؟ بهش گفتم که اونا هم به تولد سه نفرمون اضافه شوند.

خلاصه از سرکار رفتم خونه و شروع کردم به شام درست کردن. بابایی قرار بود دیر بیاد و همه کارا به عهده من بود. خونه رو جارو کشیدم و کمی تمیز کاری کردم و شام هم درست کردم. تو این حین بودم که مامان فاطمه زنگ زد و گفت: می خواهیم بیام خونتون منم گفتم تشریف بیارید و به تعداد مهمان ها اضافه شد.
خلاصه شب شد و اول باباجون اینا اومدند و بعد دایی محمد و بابایی و آخر سر هم دایی بهزاد. و تو تا دایی بهزاد رو دیدی پریدی سمتش و گفتی: دایی جون. و دایی بهزاد هم کلی کیف کرد. لباس دختر عسل رو پوشیدم و کیک و شمع و کلاه آوردم و آهنگ تولد چرا و چیه هم برات گذاشتم کلی ذوق کردی.

البته از عصری که از مهد اومده بودیم و تو مهد وقتی شیرینی که براشون آورده بودم را خوردند برات تولدت مبارک خوندند توهم همش راه می رفتی و می گفتی: تبلدش مبالک.
خلاصه جشن کوچک خوبی بود. البته بابایی یه خرابکاری کرد واونم این بود که کل جشن رو فیلم برداری کرد و بعد از تمام شدن فهمیدیم که دکمه رو نزده بود و هیچ فیلمی گرفته نشد. اولش خیلی ناراحت شدم ولی بعد گفتم : عیبی نداره. چند تا عکس گرفته شد که بعداً برات می زارم.
دایی بهزاد برات کادو یه ظرفشویی خوشگل خرید و همون اول تمام شالودش رو بهم ریختی. دایی محمد هم بهت پول داد. دستشون درد نکنه.
دایی اینا شام خوردند و رفتند . باباجون اینا برای خواب موندند. جشن کوچیک خوبی بود.
عزیزم امیدوارم 120 ساله شی و تمام زندگیت در خوشی باشه. این آرزوی قلبی من و بابایه. دوستت داریم و تو رو به مهربانترین می سپاریم...



یکشنبه 26آذر 91(تولد 2سالگی آویسا دخمل)
